در حسرت ديدار

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او

یکساله شد!
نویسنده : شبنم - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧
 

از یادم رفته بود . . .

                     چقدر زود یکسال گذشت . . . ! ! !


 
comment نظرات ()

 
کاش.....!
نویسنده : شبنم - ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧
 

حرف می زنیم

دیدار میکنیم

دل می بندیم

اما.....!

به همیشه نمی رسیم

یک روز در پیچ کوچه ائی

ماجرای کوچکی

دیدار دوباره مان را محال میکند

آه خاطرات...!

چقدر دلم برای تنفس عاشقانه تان لک زده است

کاش یکی از این انبوه دوست داشتنی

امشب دستهای مرا می جست........


 
comment نظرات ()

 
تو رفتی...!!!
نویسنده : شبنم - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧
 

تو رفتی!!!

هیچ از خودت پرسیدی عاقبت این دل عاشق چه میشود؟؟؟

هیچ از خودت سوال کردی به کدامین گناه مرا تنها گذاشتی؟؟؟

کاش لحظه رفتن اندکی تامل می کردی و به گذشته می اندیشیدی به گذشته ای نچندان دور به روز اول آشنایی به قسم هایی که برای هم خوردیم و به قول هایی که به هم دادیم...

تو رفتی!!!

کاش هنگام رفتن تمام مهر و محبتی را که این دل ساده نسبت به تو کسب کرده بود با خود میبردی...

کاش میدانستم صدای چه چه گنجشک ها روزی به پایان میرسد و من تنها می مانم...

تو رفتی!!!

چگونه دلت آمد از دل ساده و قلب مهربانم بگذری قلبی که به عشق تو می تپید و تو آن را تنها گذاشتی...

بعد از تو نه بهار رنگ سبزی برایم دارد نه تابستان برایم معنایی...

تو رفتی!!!

آری تو رفتی و مرا در یخبندان بی کسی ها تنها گذاشتی امیدوارم تنها بمانی نا بدانی با قلب عاشقم چه کردی

کاش تنها بمانی.....!


 
comment نظرات ()

 
برو....‍!
نویسنده : شبنم - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

خیالت را راحت کنم
دیگر نه به گل ،نه به باد
نه حتی به نیلوفرگان روی مرداب
اعتقادی ندارم
اعتقادم را بخشیدم به همان بادی که ردش روی صورتم ماند
تو حق داشتی دلیل رفتنت هر چه که بود باشد
دل چرکینی من با هیچ دستمال محبتی پاک نمی شود
دارم بخشیدن را به نخ می کشم
صبر را خجالت می دهم
چه خوب توی دلم نبودن را کاشتی
که میان زمستان بی رنگ تهران
خون گریه کردن قرمز قلبم
تا آنسوی پر رنگ جهان تپید و تو ندیدی
حالا که می خواهی باشد برو ولی
دیگر پشت سرت را نگاه هم نکن!!!
من به بی معرفتی سرنوشتم ایمان آوردم.......


 
comment نظرات ()

 
مجالی نیست...!!!!!
نویسنده : شبنم - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

از روزهای گمشده ای می آیم که دفترم پر بود از حرف های باران خورده ، از قلمرو آفتاب می گذرم و از جاده سراغ آخرین حرف گمشده و غروب نگاه های آشنا را می گیرم این جا پر است از راه های نرفته برای سفر ، اما راه های بی ترانه ، بی ماه و بی باران !من اما جایی از گم شدن هایم در میان این همه نگاه نگفته و حرف نخوانده ، رو به رفتن های ناپیدا می نشینم و برای باران های نباریده شمع روشن می کنم و از آسمان سراغ خواب های خیس را می گیرم ؛ بی قرار از دیدن رویای بوی خاک خیس و عاشقانه های گندم و باد...همه می گویند ، فراموشی ما آسمان را غافلگیر می کند که ناگاه بی امان می بارد...اما من می گویم امشب آسمان مرا فراموش کرده که هم نقره ماه را از من دریغ کرد و هم نم باران را  گویی تمام عمر غبارآلود و نیمه تمام می زیستم که اینک تمام شده ام !
این روزها گویی فراموشی معنای واژه ها ، رسم عاشق کشی است...این روزها گویی عشق تنها کلمه ای سه حرفی است که به راحتی می آید و می رود ؛ چون دوره گرد آشنایی که هر غروب غمگین جمعه از خلوت کوچه های باریک و کهنه شهر می گذرد و همه پنجره ها به آمدنش و رفتنش عادت کرده اند ؛ گویی دوره گرد ، تنها خاطره رنگ و رو رفته ای است که نمی توان وجودش را انکار کرد ، همین
در میان این همه بی نشانی و این همه راه که از ناکجای زمین می آید و به هیچ کجا نمی رود ، مجالی برای حضور نیست تا بگویم...

 
 
comment نظرات ()

 
یاد تو...
نویسنده : شبنم - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧
 
قسم به ماهی های قرمزی که در غریبترین تنگها زندگی می کنند ,به گلهای آفتاب گردان که همیشه دلتنگ نورند
دلم برای نگاه تو تنگ شده به کبوتران قسم , به بادبادکهایی که ناگهان در سینه آسمان گم میشوند, دلم کودکانه برایت پر می زند...
مهربانم!
چه وقتها که دوست داشتم با تو زیر اولین باران بهار و زیر اولین برف زمستان در پیاده رو شهر قدم بزنم و با غرور تو را به گنجشکها نشان دهم
چه غروبها که دوست داشتم کنار پنجره بنشینم و به شوق آمدنت بی تابانه آجرهای دیوار کوچه را بشمارم و زیر لب برایت دعا کنم
چه شبهایی که دوست داشتم تو را همراه رنگین کمانی در خواب ببینم تا بوسه ای هرچند کوتاه بر گونه هایم بنشانی, گاهی به پروانه ها قاصدکها آینه ها و ابرها التماس کردم که پیغام مرا به تو برسانند
هر روز عکس تو را پیش رویم میگذارم, اشکهایم را برایت ترجمه میکنم, سفر عاشقانه شمع را برایت شرح میدهم , از جدایی ها میگویم و لای دفتر خاطراتم پنهان میکنم,نگاه کن دنیا به سرعت از مقابل من عبور میکند
پس کی میخواهی دستهای تشنه ام را به برکه های مهربانی ببری؟ من گرمتر از تابستان و پر حرارت تر از شقایقها, من مواجتر از آن رودم که قرار است هزار سال بعد در سیاره ای دور
جاری شود,من از همه سایه ها به تو نزدیکترم.......

 
comment نظرات ()

 
پرواز...
نویسنده : شبنم - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦
 
طنابی از حسرت ها خواهم ساخت
و به درختی از ندیدن ها خواهم بست
گردن حضور بی وجود خودم را
به دست دلهره های طناب خواهم داد
از صندلی چوبی ثانیه ها گذر خواهم کرد
و با لگدی به این ثانیه ها
با ثانیه ها، با تو، با آسمان و با این درخت خشک و پوسیده
خداحافظی خواهم کرد
نمی خواهم حتی بارانی از غصه چشمان زیبایت را تر کند
من اکنون آزادم
مثل پرنده مثل یک برگ جدا مانده از درخت
اکنون آزادم
بگذار کمی نفس بکشم هوای اینجا سرشار از بوی توست
اینجا کسی برای نرسیدن به آرزوهای آبی مرا سرزنش نمی کند
بگذار پرواز کنم
اینجا دیگر دیواری وجود ندارد
که فکر مرا در میان خود حبس کند
بگذار با تقلایی خودم را به دست طناب بسپارم
و پرواز کنم
بگذار بروم
اینجا سرد است......

 
comment نظرات ()

 
دلم شکست!
نویسنده : شبنم - ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٦
 

امشب دوباره دلم بی صدا شکست
با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست
تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو
پرواز کرد و چون مرغی رها شکست
یک عمر من شکستم و با درد ساختم
اما کسی نگفت چرا بینوا شکست
ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه
کشتی صبرم از ستم ناخدا شکست
امشب ستاره ها پی دلداری آمدند
اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست
باز به داد دلم رسی........ای کاش
امشب دوباره دلم بی صدا شکست!


 
comment نظرات ()

 
تا تو هستی زندگی باید کرد...
نویسنده : شبنم - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦
 
از عشق این روزهایمان چیزی کنار بگذار برای روزی که فراموشمان شد

که عاشق بودیم چیزی به اندازه یک مشت خاطره،

یک لبخند،یک نگاه

مهرآمیز تا دوباره وجودمان را در زلالیش بشوئیم

واز نو بیاموزیم
 
اگرخیال داری دوستم بداری هم اینک دوستم بدار

پیش از آنکه بمیرم

چون آن وقت هرگز صدایت به گوشم نخواهد رسید

اگر حالا بدانم می توانم با صدای بلند فریاد بزنم و

نیم اجازه ای از سهراب بگیرم و بگویم:

تا تو هستی زندگی باید کرد...

 


 
comment نظرات ()

 
محتاج...
نویسنده : شبنم - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦
 

حالا تو را دارم چه کم دارم؟

اگر بدنم را بسوزانند خاکستر قلبم نام تو را می نگارد و شاید هم خیرزیرا نگاشتن نام مقدس تو مقامی می خواهد بس عظیم...

وقتی با خدا صحبت می کنم وضو می گیرم اما برای درک تو چه کنم ؟

آیا آب در مقابلت پاک است ای پاکترینم؟

من تاریکم سیاهم اما مرا به پاکی و سپیدی خویش ببخش بگذار من سیاه خال رویت باشم تا به خود ببالم...

دستانم را بگیر که سخت محتاج دستان گرمتم...


 
comment نظرات ()

 
یاد تو...
نویسنده : شبنم - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦
 

شناختنت بی گناهترین گناهم بود یافتنت بهانه دلم و خواستنت نیازم و با تو بودن آرزویم و تو را گم کردن ، پیدایش سراب بود تو مانند  پرستو

آمدی و به دورترین دیار غربت رفتی بی تو ثانیه ها تکراری شده اند

و آیینه چیزی جز سراب را نشان نمی دهد و شقایق غریبی می کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه می گیرد

و من آرزوهایم را عاشقانه زمزمه می کنم و منتظرت هستم...

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : شبنم - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦
 
عید بر همه مبارک

 
comment نظرات ()

 
...
نویسنده : شبنم - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦
 
مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گل های باغچه
به عادت آب دادن گل های باغچه تبدیل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و
سخت دوست داشتن دیگری نیست .
پیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته
خواهان نو شدن است و دگرگون شدن....

 
comment نظرات ()

 
تقدیم به تو
نویسنده : شبنم - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٦
 

تقدیم به تو گمشده ترین گمگشته من...
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
با چراغی همه جا گشتمو گشتم در شهر
هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد...


 
comment نظرات ()

 
تو را می خواهم
نویسنده : شبنم - ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦
 
هیچگاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم نگاهی سرشار از عشق ، حسرت و آه...
امروز سالها از آن روز می گذرد ولی تو هر گز بر نگشته ای...
صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولی من تو را می خواهم
 نه خیالت را...

 
comment نظرات ()

 
تو را من چشم در راهم...
نویسنده : شبنم - ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦
 

 
comment نظرات ()

 
داغ تو
نویسنده : شبنم - ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦
 

هنوز جای پات رو قلبمه
هنوز داغی که روی سینه ام گذاشتی سرد نشده

هنوز آخرین لبخند تلخت از جلوی چشام پاک نشده
هنوز نتونستم فراموشت کنم
اما...
این رو می دونستی که همه ی اونا کم رنگ شدن
کافیه یه موج کوچیک بیاد تا رد پات رو پاک کنه
کافیه یه نسیم کوچیک بوزه تا اون داغ رو سرد کنه
و کافیه یه اشک شوق ببینم تا اون لبخندت رو از جلو چشام پاک کنه
فقط ...؟؟؟؟؟؟
می مونه جای اون داغ...

 


 
comment نظرات ()

 
کجایی...
نویسنده : شبنم - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦
 

کجایی تا ببینی که من برای خریدن پاره ای از رویاهای زلال تو خوابهای شیرین شبانه ام را فروخته ام...
کجایی تا ببینی در مرگ آرزوهایمان چندین بار جامه سیاه بر تن ترانه ها کرده ام و مجلس ترحیم خاطره ها را بر پا کردم و به حسرت عبورتو چقدر آینه
شکستم تا حضور تلخ ثانیه ها تکثیر نشوند...
چشمهایم را دلداری میدادم میگفتم باران که دلیل نمیخواهد امروز یا فردا چه فرق میکند ؟
اگر قرار به باریدن باشد بیا به رسم دلهای شکسته برایم از دریا و باران بگو خودم کویرو سراب را خوب میدانم...


 



 
comment نظرات ()

 
دوری
نویسنده : شبنم - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦
 
کاش دنیا خانه مهر و محبت بود ... کاش می توانستیم بی خیال و فارغ دست بگشاییم و همه را در آغوش بگیریم بی سختی ...
کاشکی چشمهایمان خالی از ریا بود و حرفهایمان حرف باد و یک روز و دو روز نبود... دیگر جای گله نیست ... من بدین بیمایگی ...
بدین افسردگی نگاهها عادت می کنم کم کم ... و چه بد است عادتهای سنگی ...چه سبک شده است هستی پشت لبخندهای دروغینمان !
کاشکی وزن بیشتری به روی شانه حس می کردم ...
کاشکی از این دریاچه روزی بیرون شوم .. چشمه ای ... لب جویی ... و نگاه مهربانی که تا آخرین روز زندگیم مهربان باقی بماند ...
 نه بماند حتی خشمگین ولی بمان

 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : شبنم - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦
 
دیگر برای اینکه گریه نکنم هیچ بهانه ای ندارم گریه گاهی رمز تدبیر اشتباهات است کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگین نمی بستیم که وسط راه آنرا به زمین بیاندازیم  وراه را  بدون آن ادامه
بدهیم...
زندگی بدون عشق اینقدرخالیست که بعضی مواقع حتی زودتر از سکوت می شکند و تو ایکاش مرا می فهمیدی حالا که می روی
 قرارمان هیچ ولی  بگو 
                                   به چه بها...... ؟


  

 
comment نظرات ()